خياط مرگ و كمربندهاي زنانه از نگاه زنان توقیف شده

گردآوري و ترجمة مهشاد درستي
نيمه‌هاي روز بود كه يك زن جوان فلسطيني از كمپ پناهندگان سياسي جبليا در غزه مي‌خواست مجوز مخصوص معاينة پزشكي بگيرد تا به آن سوي مرزهاي اسرائيل راه پيدا كند. دختر جوان چشمان درشت قهوه‌اي داشت و موهايي بلند كه پشت سرش جمع كرده بود. همين ظاهر بود كه توجه نگهبان امنيتي گذرگاه اَرض ـ اصلي‌ترين گذرگاه بين اسرائيل و نوار غزه ـ را به خود جلب كرد. هنگامي كه مأمور امنيتي از دختر جوان خواست تا رداي بلند مشكي خود را درآورد، دختر به‌شدت با او برخورد كرد. تمام اين حركات را دوربين‌هاي امنيتي محل بازرسي ضبط مي‌كردند. در نهايت، دختر جوان به‌آرامي و با تمأنينه لباس‌‌هايش را درآورد تا اينكه همچون ديگر زنان جوان تي‌شرت و شلوار جين بر تنش باقي ماند. كم‌كم دست‌هايش شروع به لرزيدن كرد. زماني كه سعي داشت تا كمربند حاوي 20 كيلوگرم مواد منفجره را بكشد انگشتانش لغزيد و موفق نشد اين كار را انجام دهد. ترس تمام وجودش را فرا گرفت، از نااميدي به صورت خود چنگ انداخت و شروع به فرياد زدن كرد. مأموران اسرائيلي دستگيرش كردند و به زندان فرستادند. اكنون او زنده است، اما معلوم نيست چه سرنوشتي در انتظارش است...

يك روايت از وضعيت زنان جنوب لبنان از نگاه زنان توقیف شده

گزارش و عکس: يلدا معيري
اين زنان ديگر چيزي براي از دست دادن ندارند
لبنان کشوري کوچک با جمعيتي نزديک به شش ميليون نفر است که تعدد و تنوع بسيار فرهنگي و مذهبي دارد. شيعيان لبنان بيشتر در حومة جنوبي بيروت (منطقة ضاحيه) و در شهرهاي جنوبي و مرزنشين لبنان ساکن‌اند. اما مسيحيان اين کشور در شمال بيروت و لبنان ساکن‌اند. دروزي‌ها و سني‌ها و ديگر اقوام و مذاهب لبنان هم بدون درگيري کنار هم به‌سر مي‌برند.
شيعيان لبنان که حدود يک‌سوم جمعيت اين کشور را تشکيل مي‌دهند عموماً روابط تنگاتنگ و بسيار صميمي با يکديگر دارند. آنها در منطقة ضاحيه (که تقريباً تمام مردمش از حاميان حزب‌الله لبنان‌اند و بسياري از پايگاه‌هاي اصلي حزب‌الله نيز در اين منطقه قرار داشته) از تمامي امکانات زندگي بهره‌مندند و به‌ندرت از آن خارج مي‌شوند، تا حدي که بعضي از آنها بقية مناطق شهر بيروت را به‌خوبي نمي‌شناسند. ساکنان اين محله در آپارتمان‌هاي نسبتاً يک‌شکل و نه‌چندان تميز کنار هم زندگي مي‌کنند. بسياري از مردان ساکن در اين محله با دفاتر و ارگان‌هاي مربوط به حزب‌الله کار مي‌کنند و تعدادي از زنان هم خارج از خانه شاغل‌اند. البته تعداد زنان شاغل، در مقايسه با تعداد زنان خانه‌دار، بسيار ناچيز است. بسياري از آنها تعداد زيادي فرزند دارند و تعداد محدودي نيز همسر دوم مردي يا همسر اول مردي چندزنه‌اند. در مدت اقامتم در لبنان و پس از جنگ حزب‌الله لبنان با دولت اسرائيل، با زنان مسلمان بسياري برخورد داشتم ناديه، يكي از ساكنان ضاحيه، مي‌گفت: «شيعيان لبنان بيشتر با همديگر ازدواج مي‌کنند و خيلي کم پيش مي‌آيد که با فردي خارج از دايرة شناخت خود وصلت کنند.» ناديه معتقد بود: «چندهمسره بودن در بين شيعيان لبنان مرسوم نيست و اين رسمي است که مردان شيعة لبناني پس از مسافرت به ايران و نشست و برخاست با مردان ايراني آموخته‌اند.»

متن کامل

گزارش انتقادی زنان توقیف شده از یگان های شهادت طلب

کشته مي‌شوند تا بکشند
پي‌نوشت‌ها 1) دختران زيتون (با ياد زنان شهادت‌طلب فلسطيني)، به كوشش محمدعلي صمدي، تهران: مجتمع چاپ سازمان فرهنگي سياحتي كوثر، چاپ دوم، زمستان 1384. 2) همان، ص 11ـ14 3) همان، ص 16 4) همان، ص 17 5) همان، ص 18ـ 19 6) سايت آيت‌الله صانعي به نشانيِ www.Saanei.org «گفت‌وگوي خانم فرانسيس هريسون، خبرنگار بي‌بي‌سي، با معظم‌له»، 28/8/1384 8،7) همان 9) www.30yasat.blogsky.com 10، 11، 12) ؟؟ شیوازرآبادی

zanan.140.JPG

گزارشی درباه زنان استشهادی ایران

تصحيح و پوزش
در شمارة 140، در مقالة «كشته مي‌شوند تا بكشند»، نوشتة شيوا زرآبادي، و نيز گفت‌وگو با فروز رجايي‌فر با عنوان «استشهادي‌زدن دفاع با بدن خودتان و اندك لوازم انتحاري است»،موارد زير صحيح است:
ـ ص 5، ستون 1، سطر 17: «با خون ريخته بنگار»
ـ ص 5، ستون 2، سطر 2: «صاحب‌امتياز و مديرمسئول صبح دوكوهه...»
ـ ص 6، ستون 2، سطر 5: «عمليات شهادت‌طلبانه بيشتر از دو ساعت آمادگي نظامي نياز ندارد.»
ـ ص 10، ستون 1، سطر 18:«شب "ليله‌المبيت"...»
ـ ص 10، ستون 1، سطر 31: «اللهم ارزقنا توفيق الشهاده في سبيل الله»
ـ ص 12، انتهاي ستون: «رجايي‌فر تحصيلات خود را تا مقطع دكتري علوم سياسي در دانشگاه تهران ادامه داده است.»
ـ ص 13، ستون 2، سطر 1: «... اصلاً نبايد ابتدا كرد.»
ـ ص 14، ستون 1، سطر 20: «آيت‌الله نوري همداني مي‌گويند...»
ـ ص 15، ستون 1، سطر 31: «... مثلاً ام ّفرحات، مادر...»
ـ ص 16، ستون 2، انتهاي ستون: در فرم اصلي، 3 گزينه به‌طور جداگانه در 3 سطر با محل انتخاب درج شده است.

اينجا ديگر نقطة بريدن از زندگي و «زدن» است. هدف روبه‌رويش است. يك لحظه چشم‌هايش را مي‌بندد. دخترش به طرف او مي‌دود. چشم‌هايش را باز مي‌كند تا اين تصوير پاك شود. بايد اين تصوير پاك شود. هدف روبه‌رويش است. قرآن كوچك را كه در جيب لباسش است از روي لباس لمس مي‌كند. به اسم خودش فكر مي‌كند: شهيد...
گربه‌اي كنار جوي نشسته و تكه استخوان و پوستي را مي‌درد. چند لحظة ديگر بدنش چه شكلي خواهد بود؟ آب دهانش را قورت مي‌دهد. هدف روبه‌رويش است. دشمن همين‌جاست. او آمده كه استشهادي بزند. بيست كيلو موادي كه به خودش بسته منتظر فقط يك فشار كوچك به دكمه هستند تا عمل كنند. لحظة مرگ و زندگي همين الان است. اين لحظه زنده است و لحظة بعد متلاشي.
يك نفس عميق مي‌كشد. هنوز دستش فرمان مغز را براي فشار دكمه منتقل نكرده كه فرياد رانندة تاكسي بيدارش مي‌كند: «آهاي موتوري، جلوتو نگاه كن، مگه از جونت سير شدي.»
خيابان مطهري است و شلوغ. وقت دارد هم نگاهي به كتاب جهاد شهيد مطهري بيندازد هم عكس بزرگ «ريم الرياشي» را كه روي ديوار خروجي به اتوبان مدرس است خوب نگاه كند. عكسِ همان كسي كه شرح زندگي‌اش را بعدتر در كتاب دختران زيتون1 در دست يك دختر استشهادي ايراني مي‌بيند. چند نفر در تهران سيزده ميليوني اين عكس را ديده‌اند معلوم نيست؛ مادري كه در يك دست فرزندش و در دست ديگر اسلحه‌اي دارد. پسر كوچك گلولة خمپاره‌اي را در بغل گرفته و هردو سربند لااله‌الا‌الله و محمد رسول‌الله بسته‌اند.

بعدازظهر يك پنج‌شنبه، بهشت‌زهراي تهران شلوغ است. فقط مي‌دانيم برنامة استشهاديون پشت قطعة شهدا برگزار مي‌شود. تقريباً هيچ‌كدام از رهگذران نمي‌دانند كجا. خيلي از آنها حتي معني كلمة استشهادي را هم نمي‌دانند.
پشت قطعة 26، همان قطعه‌اي كه زير ساية ايرانيت‌هاي آهني آن، كوچك و بزرگ، نوجوان و پير، بعضي نزديك به 30 سال و بعضي 18 سال است كه آرميده‌اند، شهيدان جنگ.
آن ‌طرف‌تر، نزديك به جايي كه گفته مي‌شود بوي عطر شهدا مي‌آيد، 150 صندلي آمادة پذيرايي از عده‌اي است كه در روزگاري كه جنگي نيست، مي‌آيند تا شهادت بطلبند.
اعلام موجوديت پنجمين يگان استشهادي ايران. محوطه پر از خبرنگاران، عكاسان و فيلمبرداران بيشتر خارجي است. مردان استشهادي كفن پوشيده، چفيه بسته، پلاكي بر گردن انداخته، نشسته و آمادة شروع برنامه‌اند. زنان در طرف ديگر بيشتر بدون چفيه‌اند. گوشه‌اي از محوطه از رهگذران ثبت‌نام مي‌شود. پيرزني جلو مي‌آيد: «اينها چيست؟» دختري كه پشت ميز نشسته مي‌گويد: «براي كدام گزينه مي‌خواهيد ثبت‌نام كنيد، مادر جان؟» ـ گزينه؟! ـ عتبات عاليات، سلمان رشدي يا متجاوزين به قدس.
کمي آن طرف‌تر از يكي از زناني كه ايستاده‌ و استشهاديون را، كه بي‌سروصدا بر صندلي نشسته‌اند، تماشا مي‌كند مي‌پرسم: «اينجا چه خبر است؟»
ـ نمي‌دانم، شوهرم رفته جلو ببيند چه خبر است.
كم‌كم تعداد استشهاديون بيشتر مي‌شود. اسامي افراد خوانده مي‌شود و آنها براي گرفتن پلاك و پوشيدن كفن جلو مي‌روند.
گروه سرود لبناني «اَلْاُسْر'ا» روي سِن مي‌روند. سرودهايي را به عربي مي‌خوانند. به‌نظر مي‌رسد، غير از خودشان، استشهاديون و بقيه هم چيزي از محتويات سرودها نمي‌فهمند جز كلمة «مقاومه»، كلمه‌اي كه با تكرار آن با لهجة غليظ عربي، دست‌هاي استشهاديون به سمت آسمان و ـ جايي خواندم ـ به نشانة وحدانيت خداوند بالا مي‌رود. فلاش دوربين‌هاست كه زده مي‌شود. عكس‌هايي كه تا چند ساعت ديگر به تمام دنيا فرستاده مي‌شود.
«شمشير با خون مي‌نويسد: مقاومت.
به خون ريخته بنگر
مرگ بر اسرائيل
با جسد ويران‌گر دمساز شو
مرگ بر اسرائيل
چون مرگ سرخ به ارتش دشمن رحم نكن
فرقي بين نظاميان و شهرك‌نشينان نيست.»

متن کامل