کشته ميشوند تا بکشند
پينوشتها 1) دختران زيتون (با ياد زنان شهادتطلب فلسطيني)، به كوشش محمدعلي صمدي، تهران: مجتمع چاپ سازمان فرهنگي سياحتي كوثر، چاپ دوم، زمستان 1384. 2) همان، ص 11ـ14 3) همان، ص 16 4) همان، ص 17 5) همان، ص 18ـ 19 6) سايت آيتالله صانعي به نشانيِ www.Saanei.org «گفتوگوي خانم فرانسيس هريسون، خبرنگار بيبيسي، با معظمله»، 28/8/1384 8،7) همان 9) www.30yasat.blogsky.com 10، 11، 12) ؟؟ شیوازرآبادی

گزارشی درباه زنان استشهادی ایران
تصحيح و پوزش
در شمارة 140، در مقالة «كشته ميشوند تا بكشند»، نوشتة شيوا زرآبادي، و نيز گفتوگو با فروز رجاييفر با عنوان «استشهاديزدن دفاع با بدن خودتان و اندك لوازم انتحاري است»،موارد زير صحيح است:
ـ ص 5، ستون 1، سطر 17: «با خون ريخته بنگار»
ـ ص 5، ستون 2، سطر 2: «صاحبامتياز و مديرمسئول صبح دوكوهه...»
ـ ص 6، ستون 2، سطر 5: «عمليات شهادتطلبانه بيشتر از دو ساعت آمادگي نظامي نياز ندارد.»
ـ ص 10، ستون 1، سطر 18:«شب "ليلهالمبيت"...»
ـ ص 10، ستون 1، سطر 31: «اللهم ارزقنا توفيق الشهاده في سبيل الله»
ـ ص 12، انتهاي ستون: «رجاييفر تحصيلات خود را تا مقطع دكتري علوم سياسي در دانشگاه تهران ادامه داده است.»
ـ ص 13، ستون 2، سطر 1: «... اصلاً نبايد ابتدا كرد.»
ـ ص 14، ستون 1، سطر 20: «آيتالله نوري همداني ميگويند...»
ـ ص 15، ستون 1، سطر 31: «... مثلاً ام ّفرحات، مادر...»
ـ ص 16، ستون 2، انتهاي ستون: در فرم اصلي، 3 گزينه بهطور جداگانه در 3 سطر با محل انتخاب درج شده است.
اينجا ديگر نقطة بريدن از زندگي و «زدن» است. هدف روبهرويش است. يك لحظه چشمهايش را ميبندد. دخترش به طرف او ميدود. چشمهايش را باز ميكند تا اين تصوير پاك شود. بايد اين تصوير پاك شود. هدف روبهرويش است. قرآن كوچك را كه در جيب لباسش است از روي لباس لمس ميكند. به اسم خودش فكر ميكند: شهيد...
گربهاي كنار جوي نشسته و تكه استخوان و پوستي را ميدرد. چند لحظة ديگر بدنش چه شكلي خواهد بود؟ آب دهانش را قورت ميدهد. هدف روبهرويش است. دشمن همينجاست. او آمده كه استشهادي بزند. بيست كيلو موادي كه به خودش بسته منتظر فقط يك فشار كوچك به دكمه هستند تا عمل كنند. لحظة مرگ و زندگي همين الان است. اين لحظه زنده است و لحظة بعد متلاشي.
يك نفس عميق ميكشد. هنوز دستش فرمان مغز را براي فشار دكمه منتقل نكرده كه فرياد رانندة تاكسي بيدارش ميكند: «آهاي موتوري، جلوتو نگاه كن، مگه از جونت سير شدي.»
خيابان مطهري است و شلوغ. وقت دارد هم نگاهي به كتاب جهاد شهيد مطهري بيندازد هم عكس بزرگ «ريم الرياشي» را كه روي ديوار خروجي به اتوبان مدرس است خوب نگاه كند. عكسِ همان كسي كه شرح زندگياش را بعدتر در كتاب دختران زيتون1 در دست يك دختر استشهادي ايراني ميبيند. چند نفر در تهران سيزده ميليوني اين عكس را ديدهاند معلوم نيست؛ مادري كه در يك دست فرزندش و در دست ديگر اسلحهاي دارد. پسر كوچك گلولة خمپارهاي را در بغل گرفته و هردو سربند لاالهالاالله و محمد رسولالله بستهاند.
بعدازظهر يك پنجشنبه، بهشتزهراي تهران شلوغ است. فقط ميدانيم برنامة استشهاديون پشت قطعة شهدا برگزار ميشود. تقريباً هيچكدام از رهگذران نميدانند كجا. خيلي از آنها حتي معني كلمة استشهادي را هم نميدانند.
پشت قطعة 26، همان قطعهاي كه زير ساية ايرانيتهاي آهني آن، كوچك و بزرگ، نوجوان و پير، بعضي نزديك به 30 سال و بعضي 18 سال است كه آرميدهاند، شهيدان جنگ.
آن طرفتر، نزديك به جايي كه گفته ميشود بوي عطر شهدا ميآيد، 150 صندلي آمادة پذيرايي از عدهاي است كه در روزگاري كه جنگي نيست، ميآيند تا شهادت بطلبند.
اعلام موجوديت پنجمين يگان استشهادي ايران. محوطه پر از خبرنگاران، عكاسان و فيلمبرداران بيشتر خارجي است. مردان استشهادي كفن پوشيده، چفيه بسته، پلاكي بر گردن انداخته، نشسته و آمادة شروع برنامهاند. زنان در طرف ديگر بيشتر بدون چفيهاند. گوشهاي از محوطه از رهگذران ثبتنام ميشود. پيرزني جلو ميآيد: «اينها چيست؟» دختري كه پشت ميز نشسته ميگويد: «براي كدام گزينه ميخواهيد ثبتنام كنيد، مادر جان؟» ـ گزينه؟! ـ عتبات عاليات، سلمان رشدي يا متجاوزين به قدس.
کمي آن طرفتر از يكي از زناني كه ايستاده و استشهاديون را، كه بيسروصدا بر صندلي نشستهاند، تماشا ميكند ميپرسم: «اينجا چه خبر است؟»
ـ نميدانم، شوهرم رفته جلو ببيند چه خبر است.
كمكم تعداد استشهاديون بيشتر ميشود. اسامي افراد خوانده ميشود و آنها براي گرفتن پلاك و پوشيدن كفن جلو ميروند.
گروه سرود لبناني «اَلْاُسْر'ا» روي سِن ميروند. سرودهايي را به عربي ميخوانند. بهنظر ميرسد، غير از خودشان، استشهاديون و بقيه هم چيزي از محتويات سرودها نميفهمند جز كلمة «مقاومه»، كلمهاي كه با تكرار آن با لهجة غليظ عربي، دستهاي استشهاديون به سمت آسمان و ـ جايي خواندم ـ به نشانة وحدانيت خداوند بالا ميرود. فلاش دوربينهاست كه زده ميشود. عكسهايي كه تا چند ساعت ديگر به تمام دنيا فرستاده ميشود.
«شمشير با خون مينويسد: مقاومت.
به خون ريخته بنگر
مرگ بر اسرائيل
با جسد ويرانگر دمساز شو
مرگ بر اسرائيل
چون مرگ سرخ به ارتش دشمن رحم نكن
فرقي بين نظاميان و شهركنشينان نيست.»
متن کامل