ردّ پا
چه کرد با دل سرسبزتان خزان یهود
چه رفت بر سرتان ای اراضی موعود!
چه دوخت پیرهن از تار و پودِ بخت، این شب
که دختران شما را یکی قواره نبود
زهی در این شب بیبخت بیستاره شگون
که بختک است شگونِ ستاره داوود
از آسمان یله شادباش سرخ میریزد
به حجله میرسد این ردّ پای خونآلود.
کلید دریا
علیرضا قزوه
این روزا سنگا دارن کار خدایی میکنن
با همه شکسته دلها هم صدایی میکنن
سنگا میگن که ما هم مثل شما زبون داریم
ما میگیم کلید دریا رو تو دستمون داریم
سنگا این روزا کار سلاح جنگی میکنن
سورههای قرآن و چاپهای سنگی میکنن
این پرندهها که میپرن همون ابابیلن
اونایی که دستشون آهنه اصحاب فیلَن
اونا میخوان صدای بهار نپیچه تو زمین
سیم خاردار میکارن به جای یاس و یاسمین
ما میخوایم که کوچهها غرق محمدی باشه
نمیخوایم خوبی بمیره، نمیخواهیم بدی باشه
سنگا تودست شما ستارهها شهاب میشن
آهنا پیش شما با همه سختی آب میشن
عاقبت سنگا یه دسته گل میشن، بهار میآد
میوه درخت آزادیمون به بار میآد
سنگها فقط سنگ نیستند
مهدی میچانی فراهانی
دیگر سنگها فقط سنگ نیستند؛ ثابت میکنیم.
به دشتها و کوهها مینگرم و به صخرههایی که یکپارچه از سنگهای سیاه، روی هم انباشتهاند.
آری! همگی از سنگند؛ سنگهای بیمصرفی که یک روز از صخرههای یکپارچه، شاید به صاعقهای زاده شدهاند و عاقبت، روزی هم در مسیر جویباری به خاک بدل میشوند. میآیند و میروند؛ بی آن که بدانند چه کاری انجام دادهاند.
اما من سنگهایی را میشناسم که دیری است اینگونه نیستند. پاره سنگند، اما چونان صخرههای مخوف، از آسمان نازل میشوند و فرو مینشینند بر گردههایی که سنگنشین باید باشند. من سنگهایی را میشناسم؛ سنگهایی که با دستها دیری است خو گرفتهاند و با مشتهای گره کرده. سنگهایی که به اشتیاق خویش پرتاب میشوند؛ آنچنان که دست مبدأ، حتی وزن آنان را حس نخواهد کرد.
من سنگهایی را میشناسم که هر یک، چونان گلولهای از تفنگ انگشتانی زخمی شلیک میشود، سنگهایی که مسیر و مقصد خود را خوب میشناسند. تنها کافی است دستی یاریشان کند، پس آن گاه در مسیر خویش، صاعقه را معنا میکنند.
من سنگهایی را میشناسم که با قطرات باران، گاهی مشتبه میشوند. پس چنان یکریز و بیفاصله فرود میآیند، گویی که خشمگینترین و سیاهترین ابرهای زمستانی، زمین را مغضوب تگرگهای هولناک کرده باشند. پس چنان خوفناک بر جمجمه شیاطین کوچک فرو خواهند نشست که از فرط خشم، خود نیز متلاشی خواهند شد.
سنگها و دستها، ترکیب زیبا و دهشتناکی خواهند بود. پس بدین زیبایی، جمجمه حقیر شیاطین، هرگز آرامشی نخواهند داشت.
آری! من سنگهایی را میشناسم که رنجها را بیشمار دیدهاند و معنای مرگ و شهادت را خوب میفهمند.
سنگهایی را دیدهام که میدانند گرسنگی در اردوگاه یعنی چه. میدانند هر شب برای صبح فردا نخوابیدن یعنی چه.
من سنگهایی را میشناسم که گاهی با سنگ قبرهای قدس، درد دل میکنند و گاهی پایههای مسجدالاقصی را دلداری میدهند.
سنگهایی را میشناسم که همیشه تسبیح میگویند و دستان دعایی به آسمان دارند.
آری! سنگهایی را میشناسم که دعا میکنند. سنگهایی که سنگرند، اما قلبشان، ملایم و خونین میتپد. سنگهایی که شوق توفان در وجودشان تیر میکشد.
عاقبت روزی توفان خواهد شد و این، زمزمه همواره سنگهاست.
اینک علفهای هرزه، سطح سنگستان عظیم را پوشانده است و مبادله دائم چشم آفتاب و نگاه سنگیان، دیری است که هر روز دشوارتر مینماید.
کجاست توفان عظیم که ریشه علفهای هرز را از بنیان برخواهد افکند؟
انتظار، فرسایش دشواری است، اما بیشک، سنگها هرگز تمام نخواهند شد و دستها هر روز زاده میشوند و سنگها پرتاب.
آری! سنگها گلولهاند، سنگها صاعقهاند، توفانند و امواج، غضبناک، که سراسر میکوبند به گرده صخرههای متجاوز به حریم اقیانوسها.
سنگها، باران و تگرگ و خشم ابرهای زمستانی هستند که بر جمجمه شیاطین حقیر متلاشی میشوند.
سنگهایی هستند که میفهمند، اردوگاه و شهادت را و میتوانند نوشته سنگ قبرها را بخوانند و میتوانند با قدس درد دل کنند و ...
گفتم که دیگر سنگها فقط سنگ نیستند.
و ثابت کردیم.
تقدیر پروانه شدن اسارت است
طیبه ندّاف
اینقدر مروارید چشمهایت را به آسمان ندوز.
ستارهها، شرمنده تلألو اشکهایت میشوند.
اینقدر تیرگی روزهایت را آه نکش.
تقدیر پروانه شدن، اسارت است.
پیله شبها را به دور خود بِتَن.
تا حرارت شعلههای روز، تو را آسیبی نرساند.
این روزهای اسارت را آنقدر تکرار کن تا
زمانِ پروانگیات فرا برسد.
زمان، کوتاهتر از آن است که چهل سال
صبر تو را به سخره بگیرد، امّا بزرگی تو آنقدر زیاد است که میتواند تمام این سالهای سنگ را هیچ شمارد.
خانههای الخلیل، شاید پنجرهای برای باز شدن
نداشته باشند.
اما هنوز رو به روی آفتاب نفس میکشند.
و روزی را انتظار میکشند که پروانهها
از پیلههاشان بیرون بیایند و زخم کهنه این درختهای سبز را مرهم نهند؛ مگر نه اینکه
درختهای زیتون، وامدار سرسبزی این سرزمین
مقدسند و هر لحظه آماهاند طراوت خود را به زیبایی ورود هر پروانه هدیه کنند.
این سرزمین هنوز ایستاده است و آیههای
مقدس إِنَ اللّهَ مَعَ الصّابِرینَ را بر خشت خشت خانههای ویرانش، فریاد میزند
که بیتالمقدس یعنی عشق،
که بیتالمقدس یعنی استقامت.
و فرا میرسد روزی که
پیلههای اسارت پاره شوند و تو آزاد گردی، ای چشمهای خیس!
خانهها و خیمهها
حورا طوسی
خانهها این جا حکایت دیگری دارند. آجر آجر، روی هم رفتهاند تا بلندای پناهگاه مبارزان فلسطینی باشند. خوابگاه آرامش مردان شور و شهامت و غیرت.
خانه فلسطینی، مقر فرماندهی انتفاضه است.
خانه فلسطینی، مأمن دلسوختگان و پناهگاه مادران فرزند از دست داده است.
خانه فلسطینی، دریاچه کوچک اشکهای کودکان یتیم است.
خانه فلسطینی، دشت حاصلخیر بذرهای مقاومت امروز و فرداهاست.
خانه فلسطینی، پرچم برافراشته حقانیت یک ملّت در قلب غصب صهیونیستها و در احاطه شرمآور شهرکهای یهودینشینِ اسرائیل است.
خانه فلسطینی، پایههای مستحکم شهرهای ویران شده از ظلم و جور است.
تابلوی شعارهای حماسهآمیزی که با ردّ پایی از خون، بر در و دیوار آن حک شده است، خواب خوش را بر چشمان خاخامهای یهود، حرام میکند.
خانه فلسطینی، طور سینای تجلّی عشق و اراده و محبّت و غیرت یک قوم است.
تجلّی معامله جان با جانان.
حالا این خانهها را هم شهید میکنند! صدای حرکت تانکهای ویرانگر، تپش قلب خانوادههای مظلوم فلسطینی را آرام میکند؛ گویی ضربان حیات در پس این همه تهدید و تجاوز، قصد ایستادن دارد.
خانهای فرو میریزد، غبارز مظلومیت ملّتی دردمند، جلوی دیدگان نامحرمان غاصب را میگیرد. پشت این غبارها، قلبها دوباره تپیدن آغاز کرده و دستها و دلها در هم گرده خورده تا طومار توطئه دشمن را در هم بریزد؛ خواه در خانههای آجری، خواه در خیمهها و...
جوانی روی دیوار چادر اردوگاه، زیر سایه ماه مینویسد: «ماشِین عَلَی الْاَرْضِ الدّوارة، حلی حبل النّار...: بر زمین دوّار، بر ریسمان آتش ععبور میکنند..».
خیمههای برافراشته، خانه موقت آنهاست.
روزی این قوم غاصب که بر ریسمان آتش غضب مردم غیور فلسطین و بر زمین ناهموار جگرهای سوخته و دلهای دردمند عبور میکنند، به قعر چاه ندامت و بدبختی فرو خواهند افتاد.
روزی خانهها دوباره قد علم خواهند کرد و شهرها آباد خواهندشد.
بایست ای فلسطین غیور! تا پیروزی راهی نمانده است.
من از فریاد نخواهم نشست
حبیب مقیمی
آیا این خواهش بزرگی است برای من؟! منی که دست دراز کردهام تا فقط خاک وطنم را فرا چنگ آورم؟!
فلسطین هزاران سرود غمناک را از بر کرده است و هر روز در عزای فرزند شهیدی، نوحههای نو میسراید. ذهن کهن فلسطین از آن هنگام که پای بیگانه را بر خویش دیده، دیگر ترانههای شاد سالهای آزادی را از یاد برده است و آهنگ گوش خراش تجاوز، با وحشیانهترین ملودیها در گوشهایش زنگ میزند.
صهیونیسم آمده تا سرگردانی خویش را در این سرزمین بنشاند و جهان، چشمان خود را در پشت عینکهای سیاه تردید پنهان کرده و خود را به خواب زده است. هر روز، روزنامهها، خوابهای آشفته آنان را در سکوتی بهتآور، برای هم بازگو میکنند.
آیا هراسندگان نقاب بر چهره، هرگز فریادهای «محمدالدوره» را نشنیدهاند و لکههای خون بر زمین ریختهاش را ندیدهاند؟! قطرههای خون هر فلسطینی، سالهاست که بر عینک آنها میپاشد و جامهاشان را خونین میکنند، ولی آنان، هرگز لحظهای سر بر نمیگردانند تا جنازههای کودکان و جوانان راه آزادی قدس را که بر دستان فلسطین تشییع میشود ببینند.
آری! شما که اندیشههاتان را همسو با باد میچرخانید و در اندیشه بنیان دهکده بزرگ جهانی، همگان را به سوی خویش فرا میخوانید! پس جای من و جای وطنم در این دهکده جهنمی کجاست؟!
آری! من و تو ای وطن! با فریادهایی که بوی خون میدهند، در این دهکده، جایی نخواهیم داشت.
کور باد چشمان به ترس آلوده، از پشت عینکهای سیاه تردید!
من از فریاد نخواهم نشست تا ذره ذره خاک وطنم را در آغوش بگیرم.
من هر روز، تن زخمی فلسطین را مرهم مینهم تا برای روزهای آزادی، جانی تازه داشته باشد و اینک، سنگ که به سخت دلی مشهور است، چه یار با وفایی برای من است!