فكر مى كنى

آتش سنگ را از بین مى برد

یا باران؟

قفست را به شاخه ى زیتون آویزان كن

روزى همه مى فهمند

تو با سنگ هُبَل را خواهى شكست!

سوگند به اعتدال زیتون
و خاکی که مادر اوست

عمری ست عرب مثل تو”یک مرد”ندیده است
تنها نه ندیده است ،که حتی نشنیده است

سکوت

گاه می‌اندیشم به سكوت آدمها در قبال ظلمها!
به گریه باران بر زمین و فقط گریه باران!

بغض های جا مانده

عیسی
با شانه های زخمی
قدم می زند در کوچه های صور

حماسه سنگ

در چشم دوست نیز
می پرسم:
آیا می شکند خواب؟!