شعر فلسطین در جمعیت دفاع
حسين هدايتي - قم - بخش دانشجويي٭
نوبتي باشد اگر...
به خاك بيت المقدس
سنگ بردار و بزن اين شب آويزان را
تا كه بر هم بزني خواب خوش شيطان را
سنگ «قانون» دهان كوب زمين است بزن!
آه! موسيقي خشم تو همين است بزن!
زندگي زير لگدهاي هيولا سخت است
رقص شيطانً وسطِ مسجدالاقصي سخت است
باز كن دفتر اين پنجرهي نارس را
خط بزن فصل كبوتر كُشي كركس را
چيست در كام هيولا؟ - قطرات خونت-
طعم والتّينت يا شاخهي والزّيتونت
باز هم صاعقه افتاده به گيسوهايت
تيرباران شه آواز پرستوهايت
ناگهان راه بر اين نغمهي جاري بستند
ناگهان پنجرهاي را كه نداري بستند
پنجه انداخته اين بار هيولا در تو
تا كه خاموش شود ليلهالاسري در تو
واي گر نور تو بر روزنهي شب نزد
اين تبر نيست اگر بر تنهي شب نزند
يا كه خالي كند از دغدغه رگهايش را
اين تبر نيست اگر بر تنهي شب نزند
يا كه خاكي كند از دغدغه رگهايش را
اين تبر نيست اگر پس بكشد پايش را
شب در انداخته با پنجهي گرگت اي شهر!
شانه خالي نكن از بار بزرگت از شهر!
معجزات تو همين بود، رهايت كردند
باز در آتش نمرود رهايت كردند
شب مضاعف شد و فانوس حياتت ميسوخت
زير شلاق، ستون فقراتت ميسوخت
چند وقت است كه ويران شدهاي اما من...
طعمهي گردنه گيران شدهاي اما من...
پاي اين قبله كه در آتش و دود افتادهست
چند وقت است كه شيطان به سجود افتادهست
آب در كاسهي خشم است كه خون خواهد شد
چشم اگر بازكني «كن فيكون» خواهد شد
با فقط آه تو افلاك تكان خواهد خورد
كوه در حافظهي خاك تكان خواهد شد
نفسِ ويران شده در حنجرهي من اي قدس!
اولين خانه بيپنجرهي من اي قدس!
شب آواره از آغوش تو بالا نرود
خون پاك تو به حلقوم يهودا نرود
قوم نمرود در اين مصر كه غوغا نكنند
استخوانهاي تو را طعمهي سگها نكنند
چنگ در گيسوي افروختهي باد بزن!
درد آوارگيات را همه جا داد بزن
كوچههايت اگر از ابرهه و نيل پر است
آسمانت ولي از خشم ابابيل پر است
شهر من! سنگ تو خاصيت باران دارد
سنگ، خون جگر توست كه جريان دارد
آخرين بار كه گيسوي تو پرپر ميشد
سنگ در مشت تو اي شهر كبوتر ميشد
تيغ در دست خطرناكترين دژخيم است
نوبتي باشد اگر، نوبت ابراهيم است
سيد محمد حسين ابوترابي - قزوين - بخش آزاد
از داود و انتفاضه
اولين انتفاضه از داود بود
پس از قرنها
داود هنوز كودكيست
در ستيز
با همان فلاخن
با همان سنگريزههاي تيز
... سركشيدند
تمامش كردند
از فلسطين اين ماند اين: خون!
تا از خون چه ...؟
تمام چفيههايت را جمع كن مادر!
سپيدي علامت صلح است
بايست!
بگير در برابر امواج خون
دامنت را پر كن از آخرين شكوفهها
شكوفههاي باغچه
باغچهي خانهات
خانهاي كه نيست
شكوفهها را بيُفشان
در دهانه تشنهي باد
در سطح كرخت خيابان
بايست!
توي صورتت بگير روسريات را
تا بر اين ستم
باران بگيرد
شبيه محرم
... سركشيدند
تمامش كردند
از فلسطين اين ماند، اين:
خون!
تا از خون چه ...؟
علي سعادت شايسته - قم - بخش آزاد
شهري زير فاجعه
اهرام در تمامت فرعون قد كشيد
از بهت خاك قامت فرعون قد كشيد
پر شد دوباره گوش به گوشِ زمين سكوت
خون شد دويد در رگ هر ذره اين سكوت
سگها به زخمهاي زمين حملهور شدند
سگهاي حملهور شده هِي بيشتر شدند
در پايكوب فاجعه گلها لگد شدند
گلدستههاي مسجدالاقصي لگد شدند
در گوشه گوشههاي زمين، رقص كركس است
اين شهر زير فاجعه، بيتالمقدس است
زيتونهاي يائسه را بار چيده است
طوفان به عمق باغچهها هم رسيده است
باروت سايه بر سر آيينهها كشيد
دستي به زخمخوردگي سينهها كشيد
آواز عاشقانهي باران شكسته شد
خواب بهار، در سر گلدان شكسته شد
خواب بهار، خواب خوش يك زمين بهار
در زير پايكوب زمستان شكسته شد
باران اتفاق زمين را نشانه رفت
شهري در آستانهي طوفان شكسته شد
برگردهي خميده شب، چنگ زد كسي
يك سايه در كنار خيابان شكسته شد
رقص گلوله پلك زمين را ز هم گشود
شب زير قارقار كلاغان شكسته شد
باروت و دود، در ريههاي زمين دويد
تاريخ مات و گنگ و پريشان شكسته شد
از آستين شهر ابابيل پر گرفت
يك لحظه خواب در سر شيطان شكسته شد
باور در آستين زمين نطفه بست و بعد
فرياد زد كه غربت ايمان شكسته شد
شلاق و تير و تركش و باروت اثر نكرد
قانون تازيانه چه آسان شكسته شد
با خون و زخم «قبهي موسي» هنوز هست
در چنگ باد «مسجدالاقصي» هنوز هست
آيينه در كشاكش اين دود زنده است
اينها هنوز «مسجد داود» زنده است
رقص كبوتران هُر از گاه ديدني است
در چنگ باد «قبهالارواح» ديدني است
بوي زلال حادثه از دور ميرسد
فردا ميان هالهاي از نور ميرسد
فردا در آستانهي در نطفه بسته است
فردا در انتهاي همين شب نشسته است
اين شب در انتظار نفسهاي آخر است
فرداي كوچههاي تو، فرداي بهتر است
فرداي بهتري كه زمين مال غنچههاست
فرداي دستهاي تو، آمال غنچههاست
فردا حقيقتي است در آغوش چنگ تو
فردا جوانه ميزند از پاي سنگ تو
ارابههاي خسته، زمينگير ميشوند
وقتي كه دستهاي تو تكثير ميشوند
فردا پر است از گل زيتون دستهات
فردا نشسته در رگ و در خون دستهات
باروت، زير سنگ تو آوار ميشود
بيروت پا گرفته و بيدار ميشود
اين شب در انتظار نفسهاي آخر است
فرداي كوچههاي تو، فرداي بهتر است
تيمور آقامحمدي - قم - بخش دانشجويي
سنگ واره
مبادا زمين بچرخد و گنجشكها قتل عام شوند
مبادا آسمان بخوابد و يهوديان،
سرزمينمان را
قطعه قطعه به دوش كشيده
به خانههايشان ببرند
مبادا روز
از دستهاي ما فرار كند
مبادا شب
آرامشاش را براي هميشه از دست دهد،
مبادا !
مبادا بمبهاي بيامان بعدازظهر،
موشك و آژيرهاي خطر،
مبادا تانك و نارنجك،
مبادا دهانه ويرانگر بولدوزر،
ما را از «فلسطينمان» جدا كند
مبادا آوارگي!
مبادا مرگ!
مبادا براي گونههاي از هم پاشيدهي «عبدالعزيز»،
با خالهاي آبي و زرد
پروانهاي نكشيم
مبادا دستهاي جاماندهي برادرم در «حيفا»
از خاطرم برود
مبادا براي پاي بريدهي «ابراهيم»،
در ميان آوار نگرييم
مبادا هموطنانم را
در «لبنان»،
«اردن»،
«مصر»،
مبادا هموطنانم را در «سوريه» فراموش كنيم
مرگمان باد اگر اميد را از ياد بريم،
اگر نامههاي دوستانمان از «ايران» را گم كنيم
اگر چهرهمان را گرفته نگه داريم،
مرگمان باد!
شرممان باد اگر پاهايمان بلرزد و سست شود،
اگر قوتي،
اگر تكيه گاهي براي «فلسطين» رنگ پريده نباشيم،
شرممان باد!
اي «فلسطين» آرزوهاي من!
ستارهي مواج شبهاي «بيروت»
«امان»
«دمشق»!
اشكهاي بيقرار آوارگان را
به آسمانهايت وصل ميكنم
اي لحظهي رسيدن و چيدن!
من به آسمان،
به زمين،
من به خورشيد تابان و درختان سرسبزت ايمان دارم؛
چگونه ميتوانم از پا بنشينم؟
من روزهاي تاريك و گردآلود «بيروت» را ميشناسم؛
چگونه در فكر باغهاي پر طراوت وطنم نباشم،
اي سرزمين چشم انتظار!
من هر روز
قرصهاي «ابو ابراهيم« و «هيثم» را برايشان ميبرم؛
من هر روز به «ام عنبر»،
به دستهاي چاك شدهاش، در كارخانه ريسندگي
كمك ميكنم؛
آخر چگونه ميتوانم در چشمهاي مادرم نگاه كرده و
اميد را از يادم برم؟
چگونه زخمهاي «فلسطين» را ببينم و
برايش اشك نريزم؟
چگونه ...؟
چگونه ...؟
من از ساكنين رها شدهي «لبنانم»،
ولي دلم پشت اين سيمهاي خاردار و
ديوارهاي بتني،
در محلههاي هرگز نديدهي «راماللـه»
ميتپد
من به سرزمين مادريام تعلق دارم،
از خاك گم شدهاي هستم،
زادهي محنتم،
من زاده رنج
مرا يك «فلسطيني» تمام عيار خطاب كنيد،
مبارزه در خون من است
«فلسطين»!
اي «فلسطين» گره خوردهي من!
اي سرزمينهاي روياهاي نزديك و دور!
انتقامت را از صهيونيستها
- اين قاتلان «قدس» -
خواهيم گرفت،
روزي از همين روزهاي نزديك:
من و دوستانم،
با همين دستهاي كوچكمان،
با همين دستهاي كوچك؛
به خداوند روشني سوگند